خلسه ی مادرانه . . .
لحظه های عجیبی رو تجربه میکنم, هنوز قابل باور نیست . . .
من مادر هستم !!
.
.
.
درک احساسم سخت ولی فکر کردن بهش شیرینه. هیچ کس از این خلسه ای که توش هستم خبر نداره.
بیشتر از قبل عاشقم, عاشق همسرم و لحظه های دونفرمون که توی این مدت تمام حس مشترکمون رو تو وجود یه موجود معصوم خلاصه کرده.
به وضوح این شدت علاقه رو حس میکنم هم در خودم و هم بهنامم.
شدت وابستگی که ظرف همین مدت کم به این فرشته ی کوچولو در ما ایجاد شده قابل باور نیست!!
نمیشه گفت همه لحظه ها خوب میگذره ولی به جرات میگم خیلی لذت بخشه. حتی شب نخوابی ها و بی قراری هاش.
من چه جور مادری ام؟؟!! با بی قراری های طفلم عشق میکنم و با گریه هاش میخندم. ناله های معصومانه اش آرومم میکنه و کارهای روزانه اش بهم انرژی بیشتر میده.
انگار همین دیروز بود که از مثبت بودن جواب آزمایش بارداریم تو شک بودم.
تمام این 9 ماه مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذره و بار احساس مسئولیت و استرسی که توی اون روزا داشتم برام تداعی میشه. چه استرسی داشتم!!
فکر میکردم با به دنیا اومدن آترینم همه ی بار سنگین مسئولیتم زمین گذاشته میشه و میتونم با خیال راحت از بودن با پاره ی تنم لذت ببرم.
اما الان به افکار و نگرانی های اون موقع ام میخندم و البته بیشتر از قبل نگرانم. نگرانی که فکر نمیکنم هیچ وقت تموم بشه.
آترینم نگرانی ای که با اولین در آغوش گرفتنت در من جون گرفت و هر روز با هر مکیدن عصاره ی جونم بیشتر و بیشتر میشه. شاید نگرانی مادر رو حس میکنی و با گرفتن انگشت من, با گردوندن سر گرد کوچولوت و نشون دادن ولع شیر خوردنت و گرفتن دو دستی سینه ام میخوای من و آروم کنی عزیزم!!
دردونه ی من! فدای نگاه پاک و دستای کوچولوت که برام زیباترین نشونه ی لطف خدا هستن؛
بنوش عمرم و جان بگیر از جانم که 9 ماه جانت به جانم بسته بود و یک عمر جانم به جانت . . .
عکس 20 روزگی نازنین دخترم . . .



خلسه ی مادرانه . . .
